#آلاگل_پارت_273
نگاهي به ساعتم کردم و گفتم
_نيمساعت ديگه ميرم سر کلاس.تا ساعت1...ميخواي توبري خونه؟؟
_نه ...ميمونم!
_سپيدار...ميدونم يادآوري گذشته واست سخته ...بامن تعارف نکن برو خونه استراحت کن.از امروز به بعد شايد بارها سابين رو اينجا ببيني...واسه امروز کافيه يادآوري گذشته!
شرمنده نگاهم کرد و گفت
_چجوري ممنون باشم ازت؟؟تا حالا هيچکس به اين خوبي منو درک نکرده بود....
گونه اش رو بوسيدم و گفتم
_تو اين تنهايي غربت تو اومدي کنارم!لازم نيست شرمنده باشي و تشکر کني ...!
بعد از اينکه سپيدار رفت،منم رفتم سرکلاسم.
باچشم دنبال سابين ميگشتم که از کنارم رد شد و گفت
_اون...دختر ...دوستت بود؟؟اينجا درس ميخونه؟
رو يکي از صندلي هانشست.منم کنارش نشستم و عادي گفتم
_آره...يکي از بهترين دوستامه!قراره از فردا بياد اينجا .امروز ثبت نام کرد!چطورمگه؟
romangram.com | @romangram_com