#آلاگل_پارت_272


_اميد رفتن به مدرسه ام شده بود ديدن حتي يه لحظه ي، سابين...وقتي خودمو پيدا کردم که ديدم بدجــور عاشق سابين شدم و ديگه هيچکسو نميبينم...!دوستم ميگفت _اون يه بچه پولداره و تو و خانوادت خدمتکار خونه مردم هستين!!!منم با غرور ميگفتم _اشتباه فکر ميکني!سابين وقتي بفهمه من دوستش دارم ديگه هيچي براش مهم نيست...مثل خودم!!!

نفس عميقي کشيد و ادامه داد

_غرورمو گذاشتم کنار و رفتم پيشش...بهش گفتم سابين من عاشقتم...تمام حرف هاي عاشقونه ام رو به پاش ريختم...فکر کردم منو از ته دل پذيرفته...چندماهي باهم دوست بوديم...ازخونه ميزدم بيرون تا با عشقم برم بيرون...تا اينکه...

لبشو به دندون گرفت ...مکثي کرد و ادامه داد

_تا اينکه يه روز همه بچهاي مدرسه رو تو حياط دور از چشم مدير و...جمع کرد و به تک تکشون کارت دعوت داد.دوستش کارت هارو پخش ميکرد....وقتي به من رسيد سابين به دوستش اشاره کرد و اون بدون اينکه کارت بهم بده از کنارم گذشت...اين مهم نبود!چيزي که دلمو ميسوزوند و مهم بود اين بود که بدونم اون دختر که کنار سابين با غرور ايستاده کيه؟؟؟ديگه اين سابين خودخواه مغرورو نمي شناختم !!دست دخترو گرفت و بالا آورد و گفت :_اين کارت و اين دعوت ...به مناسبت معرفي عشقم،نامزدم ....هست...!!! ديگه بقيه حرفاشو نميشنديم آلا...خيلي بــد بود اون لحظه....شکستن من!شکستن قلب کوچيکم...احساس پاکم..!

متحيّــر بهش نگاه کردم و گفتم

_و..واااي يعــني به همين راحـــتي تو رو کنار ...گذاشت؟!!

لبخندتلخي زد و گفت

_يه روز بهش گفتم ..:_سابين چرا اينکارو با من کردي؟مگه من و عشقم رو نپذيرفتي؟؟؟ بهم گفت:_اگه واقعا عاشقم باشي درک ميکني که من تورو نميخوام!من عاشق آسلي (نامزدش) هستم و کسي جز اون رو نميخوام!!

_واي من هنوز باورم نميشه سابين اينکارو کرده باشه...!

اشک هاشو پاک کرد و گفت

_مهم نيست آلاگل!مهم اينه که اون خوشبخت باشه...من ازخودم و احساسم گذشتم تا عشقم خوشبخت بشه!!!...کلاس بعديت کي هست؟؟


romangram.com | @romangram_com