#آلاگل_پارت_270


انگار بغض داشت...سرشو نمي آورد بالا...بغلش کردم که احساس کردم گريه ميکنه..

_سپيدار جــونم؟؟؟چيشد ؟؟نگرانم نکن دختر...بگو چته؟نريز تو خودت!

اشکاشو پاک کرد و گفت

_الان کلاست شروع ميشه...برو ساعت تفريح حرف ميزنيم.

با دو دلي از جام بلندشدم و گفتم

_...باشـــه...پس من رفتم مواظب خودت باش فعلا.

حرفي نزد ....معلوم بود تو فکره!

دوقدم بيشتر نرفته بودم که برگشتم و گفتم

_سپيدار..؟؟؟نميخواي بياي سر کلاس پيش من؟

اصلا نگاهمم نکرد ...متوجه نشده بود!با ناراحتي به سمت کلاس رفتم.کنار سابين نشستم.

اين ساعت با يه استاد نسبتا مسن کلاس داشتيم که فوق العاده مهربون بود ولي ساعت بعدي با فتحي کلاس داشتيم....اووفـــ !!

اين درس رو با سابين مشترک نبوديم...فکرکنم تنها کلاس مشترکمون همون کلاس فتحي هستش!


romangram.com | @romangram_com