#آلاگل_پارت_269
همچنان مشغول خوردن بود و حرفي نزد...منم يه تيکه ساندويچو خوردم که ديدم سابين داره مياد به سمتمون...ناخودآگاه لبخند اومد رولبهام...اين بشر راه رفتنش هم ادا واصول بود...
_ســـــــــلام آلاگل عــــزيــز!!!
و با نگاه به سپيدار انگار فهميد دوستمه گفت
_سلام به شما بانوي ...گــرامي!!
سپيدار که دهنش از حجم لقمه زياد پر بود،با يه حالت بامزه سرشو آورد بالا و يه نگاه به سابين کرد و بعد به سرفه افتاد...سُــــــــــرفه ميکرد عجـــــــــيب!!!!از قيافه هردوشون خندم گرفته بود!!!سابين که گيج شده بود و به دور خودش ميچرخيد سپيدار هم مثل چي دست و پا ميزد...از شدت خنده نميتونستم کاري بکنم ...حين خنديدن چندضربه به کمر سپيدار زدم و سابين با سرعت زيـــــاد يه ليوان آب واسش آورد...
سابين ديوونه به زور ميخواست خودش آب رو بريزه تو حلق سپيدار...خخخخخ از شدت خنده اشک از چشمام ميومد...
_خوووب ديوونه بده خودش بخوره خـــــــــفـه شد!!!!
ديگه خودش هم خندش گرفته بود ....خلاصه به هرنحوي بود قبل از اينکه بچم سپيدار خفه بشه آب رو نوش جان کرد و آروم شد....!!
_چيشد سپيدار يه دفعه؟؟؟خوبي الان؟؟
سري تکون داد...احساس ميکردم يه طوريش هست...!سابين هم متفکر به سپيدار نگاه ميکرد...يه دفعه نميدونم چش شد با اخماي درهم و انقدر هول بود که نصف حرفاش انگليسي بود و نصف فارسي...!
_sorry… مزاحمتون شدم ..bye…
سپيدار سرش پايين بود و با انگشتاش بازي ميکرد...!
_سپيدار؟؟؟چيشد يه دفعه؟؟ببينمت؟؟؟
romangram.com | @romangram_com