#آلاگل_پارت_251

_واسه خودم هم باورش سخت بود...با اينکه رضا و فدانک بهترين ها بودن اما سخت گذشت تا واقعيت رو هضم کنم ...فکر ميکردم يه آدم اضافي ام...که هيچکس رو نداره.آخه نامه اي که تو مدارک بود اونقدر غمناک بود که دل سنگ روهم آب ميکرد ..احساس ميکردم فرانک و رضا از سر دلسوزي و وجدانشون من رو به فرزندي بپذيرفتن...اينها حس هاي واقعا بدي بود!!

اشک هاش دل آدمو ميسوزوند...بغلش کردم و اجازه دادم گريه کنه تا آروم بشه..گريه اش که بند اومد گفت

_شرمنده آلاگل..شب توروهم خراب کردم.

_هييس...هيچي نگو دخترخووب...ما دوتا دوستيم تو شادي و غم هاي همديگه باهميم.من رفيق نيمه راه نيستم و نميشم...

دستامو گرفت و گفت

_تو واقعا بهتريني!!!

و با خنده بين اشک گفت

_من اگه جاي آقا مهراد بودم روزي هزار دفعه تورو ميپرستيدم !!!!

هردو خنديديم ...بعد از اون من هم خانواده و دوستام رو به سپيدار معرفي کردم و بعد...خسته و کوفته بالاخره رضايت داديم بريم خونه.

از ماشين رضا پياده شدم و به سمت دانشگاه حرکت کردم...خيلي خوشحال بودم.کلا حالم بهتر بود...از اون شب که با سپيدار رفته بوديم بيرون سه روز ميگذره،تو اين سه روز به کلي با مامان و بابا...با شيما و مژگان حرف زدم.سه بار هم به عمه هما زنگ زدم ...

کلاسم رو پيدا کردم و وارد شدم.رو يکي از صندلي هاي رديف سوم نشستم که بيشتر اين رديف دختر بودن...

تعداد دختر و پسرها تعادل بود...اي کاش سپيدار هم امروز ميومد !بالاخره راضي شد بياد دانشگاه...

استاد که يه مرد جوون بود وارد شد ...نميتونستم سنش رو حدس بزنم.

romangram.com | @romangram_com