#آلاگل_پارت_250
_واقعا؟؟؟؟آخه چرا....حيف شما ست...
_ اول قول بده اين جريان فقط بين خودمون بمونه!درضمن ديگه نميخوام راجع بهش حرفي بزنم!اوکي؟؟
_حتما آلا جوون ...مطمئن باشيد به کسي نميگم شما تنها دوست من هستي و من نميخوام دوست عزيزم رو از دست بدم ...
لبخندي زدم و چيزي نگفتم ..
يکم بعد رفتيم کنار ايفل ...سپيدار انگار بخواد حرفي بزنه اما چيزي نگفتم تا خودش شروع کرد
_دقيقا 8ماه پيش بود...ميخواستم واسه ادامه تحصيلم يک سري مدارک رو پيدا کنم که ...توي جعبه ي مدارک پدرم،يک سري اسناد و مدارک پيدا کردم...
صداش ميلرزيد
_هيچوقت فکر نميکردم ...فکر نميکردم فرانک و ..رضا مادر و پدر....واقعيم نباشن!!
از حرکت ايستادم و با تعجب بهش نگاه کردم ...باورم نميشد!!بيچاره سپيدار....
دستمو دور گردنش انداختم و گفتم
_ببخشيد ...ادامه اش رو بگو عزيزم..من واقعا متحير شدم.
لبخند تلخي زد و ادامه داد..
romangram.com | @romangram_com