#آلاگل_پارت_249

رودسن بيش از اون تعريفاتي که شنيده بودم ديدني و معرکه بود...

لبه نرده ها ايستاديم ياد رمان "دزيره کلاري" افتادم .

_سپيدار؟رمان "دزيره" رو خوندي؟؟

_نه چطور؟؟

_.. دزيره وقتي،ناپلئون رو با يه زن ديگه ميبينه و ميفهمه بهش خيانت شده...از اون کاخ که فکر ميکرده ناپلئون منتظرشه تا همينجا مي دويده و ميخواسته خودش رو از لبه اين نرده ها پرت کنه توي رود ...که يه پسر جوان نجاتش ميده و عاشقش ميشه...من عاشق اين رمانم..

_اووه خداي من!چه بد...من اگه يک روزي عشقم بهم خيانت کنه يک لحظه هم نميتونم زنده بمونم.يا يک بلايي سرخودم ميارم و يا سر اون...

پوزخند آشکاري زدم...و گفتم

_اره خيلي بده...وقتي بفهمي تو عاشقش بودي و اون عاشق يکي ديگه ...ميشکني!!

_ميتونم يک سوال بپرسم؟؟

_اره حتما عزيزم.

_جسارت نباشه..شما آقا مهراد رو الان با اون خانوم ديدين ناراحت نشديد؟يعني دوستش نداريد؟آخه خيلي ريلکس بوديد...!ببخشيد پروئي ميکنم....

_اصلا عزيزم..اشکالي نداره!نه ...من نه عاشق مهراد و نه اون عاشق من...ما دوتا تنها بخاطر هدفهامون باهم ازدواج کرديم و يه مدت کوتاه که بگذره جداميشيم...مثلا شايد يک ماه ديگه يا کمتر...

انقدر متعحب بود که از ديدن قيافه اش زدم زير خنده...

romangram.com | @romangram_com