#آلاگل_پارت_248


دل ميدادن و قلوه ميگرفتن ...!!به دختره ميخورد خارجي باشه.مهرادم خوشتيپ کرده بود حساااااابي ...حيف که قول دادم کار به کارش نداشته باشم وگرنه همينجا فکشو مياوردم پايين...درسته دوستش ندارم ولي به قول خودش رسما زن و شوهريم...

ليوان آب رو با قيض و ناخودآگاه کوبيدم رو ميز و به قيافه ي ترسيده ي سپيدار نگاه کردم...

نفس عميقي کشيدم و سعي کردم بيخيال بشم...

با لبخندي که خودمم ميدونستم ظاهريه گفتم

_چيه؟؟چرا اين شکلي شدي تو؟

_هيچي...

ميدونستم داره از فضولي ميميره ولي چيزي نگفتم و صحبتامون رو موکول کردم به بيرون از اينجا...

دوباره نگاهي به مهراد انداختم...با يه ژست خاصي با چنگال غذا رو برد سمت دهن دختره ...

انگار سنگيني نگاهم رو حس کرد .سريع جهت نگاهمو تغيير دادم و به سپيدار گفتم

_نگاهشون نکني...کم کم بلند شو بريم.

بعد از اينکه مطمئن شدم مهراد حواسش به ما نيست،بلندشديم و بعد از حساب کردن پول غذا ها خارج شديم از رستوران.

يه ماشين گرفتيم ...سپيدار ميگفت تا رود سن راه زيادي نيست و خيلي زود رسيديم.خداروشکر سپيدار زبان فرانسويش عالي بود نه مثل من که دست و پا شکسته بلدم...بايد بهش بگم يادم بده.


romangram.com | @romangram_com