#آلاگل_پارت_247

نشستيم و هردومون کلي چيزي سفارش داديم ...خوشم ميومد از رفتارهاي سپيدار..از خيلي لحاظ مثل خودم بود.

نگاهي به اطراف انداختم...رستوران پربود از آدم هاي شيک و رسمي ...

_خوب سپيدار درس ميخوني؟

_راستش..دوسال اول دانشگاه رو رفتم اما...ديگه نتونستم ادامه بدم.

_چرا؟؟ _بخاطر يه سري مشکلات که تو زندگيم پيش اومد ...بخاطر حال روحيم.... _آهان...ديگه نميخواي ادامه بدي؟؟

_نميدونم...بدم نمياد ادامه بدم..يعني تاحالا بهش فکر نکرده بودم!!

_بنظرمن ادامه بده درستو..

سفارشاتمون رو آوردن و ديگه حرفي بينمون رد و بدل نشد.

سپيدار غذاش رو زودتر من تموم کرد .نميدونم به کجا نگاه ميکرد که کلافه و دستپاچه شده بود...

_چيزي شده؟؟

_چي..؟؟نه..نه چيزي نشده.

يکم بعد رد نگاهشو دنبال کردم و ...

با ديدن اون ميز دونفره رسيدم به اوج عصبانيت...مهراد بود با يه دختر حدودا 24ساله و خيلي لوند.

romangram.com | @romangram_com