#آلاگل_پارت_245

_من که اينجاهارو بلد نيستم.ولي اول بريم خريد ...بعد بريم رستوران و در آخر...بريم رود سن و ايفل. ...

سپيدار با ذوق و شعف گفت

_آخ جااااااان....واااي آلاجووون شما عالي هستي.من خيلي وقته اينجورجاها نرفتم...

رضا عصبي از آيينه بهش نگاهي کرد و زير لب اسمشو غريد...

سپيدار سرشو پايين انداخت..

_آقا رضا ...اشکالي نداره با من راحت باشين تا من غريبي نکنم و معذب نباشم.من خودم از سپيدار خواستم اينجوري صدام بزنه ...

_بزرگوارين خانوم...ولي اگه آقا بفهمن...

_اي بابااااا مهراد بيخود ميکنه به رفتار هاي من با شما گير بده...من صلاح ميدونم رابطه ام با شما اينجوري باشه.

_چشم خانوم جان.هرچي شما بگيد!

لبخندي از سر آسودگي زدم و دست سپيدار رو تو دستم گرفتم...

رضا جلوي يه مرکز خريد خوب ايستاد و منو سپيدار با خوشحالي پياده شديم و از اين مغاره به اون مغازه...

کلي خريد کردم همه لباس و وسيله اي خريدم ..و چندتا وسائل تزيئني به عنوان يادگاري براي سپيدار خريدم.خودش هم يکي دودست لباس به سليقه من خريد...

غم و غصه و دلتنگي و مهراد و.......همه چيز از يادم رفته بود و فقط و فقط خوشي اون لحظه ي خودم و سپيدار برام مهم بود ...

romangram.com | @romangram_com