#آلاگل_پارت_240
گريه آرومم ميکرد...سپيدار و فرانک چندبار اومدن پشت در اتاقم و واسه ناهار صدام زدن اما من سر در رو بهونه کردم و گفتم هيچکس مزاحمم نشه ...
تازه اول راهه...من نبايد بخاطر دوري و دلتنگي خودمو عذاب بدم...اما...دوري و دلتنگي خيلي سخته..خيلي!
با صداي ضربه هاي آروم که به در اتاقم وارد ميشد،دل از آيينه کندم و بعد از برداشتن کيفم به سمت در رفتم ...
مهراد هم حاضر و آماده بود.
_بريم؟؟
سري تکون دادم و باهم،هم قدم شديم ...
امروز ميخوام برم کاراي دانشگاهمو انجام بدم ...نبايد وقت تلف کنم!و واسه همين مهراد امروز کلا وقتشو در اختيار من گذاشته.
رضا کنار در ورودي ايستاده بود در رو باز کرد و گفت
_آقا ماشينتون رو آماده کردم ..بفرماييد.
مهراد سريع نشست و من هم بي معطلي سوار شدم ...
بوي عطر تلخش تو ماشين پيچيده بود ..عاشق اين بوي تلخ بودم...
تا دانشگاه مورد نظرمون،راه زيادي نبود...
romangram.com | @romangram_com