#آلاگل_پارت_239

قصه گويان قصه ها خواهند گفت

زن به غمازي دهان وا مي کند

راز را چون روز افشا مي کند "راز شب،از رهي معيري"

صداي دست زدن کسي باعث شد سرمو بالا بگيرم...

دلم واسه عمه خيلي تنگ شده بود!

مهراد بود...چند قدم اومد جلو...عصبي نبود ولي صداش محکم و استوار بود..

_شعر زيبايي بود...!!اما کارت اصلا درست نبود بدون اجازه اومدي اينجا...

سريع از رو تخت بلند شدم و حين رفتن با صدايي که يکم بغض داشت گفتم

_معذرت ميخوام...اينجا آدمو مسخ ميکنه ...

ديگه نموندم و سريع رفتم تو اتاقم ...در رو قفل کردم و رفتم سراغ عکسهام...عکس خانوادگي که همه بودند ....دلتنگ همشون بودم..حتي مامان.....حتي..بابا!

قطره هاي اشک از رو گونه ام رو شيشه قاب عکس ميچکيد...

دلم خيلي گرفته بود!مخصوصا با اين هواي ابري و گرفته!

با لب تابم آهنگ بي کلامي رو پلي کردم و به خاطرات خوبم با خانواده ام با دوستام ...فکر کردم !

romangram.com | @romangram_com