#آلاگل_پارت_237
زير گيسو کرد پنهان روي خويش
ماه را پوشيد با گيسوي خويش
گفتمش : اي روي تو صبح اميد
در دل شب بوسه ما را که ديد؟
قصه پردازي در اين صحرا نبود
چشم غمازي به سوي ما نبود
غنچه? خاموش او چون گل شکفت
بر من از حيرت نگاهي کرد و گفت
با خبر از راز ما گرديد شب
بوسه اي داديم و آن را ديد شب
بوسه را شب ديد و با مهتاب گفت
ماه خنديد و به موج آب گفت
موج دريا جانب پارو شتافت
romangram.com | @romangram_com