#آلاگل_پارت_235

_پس شما بهشت کوچيک رو ....

يه دفعه گفت :هــــيييي ....و دستشو گذاشت جلوي دهنش.انگار نبايد حرفي ميزد!!

کنجکاو گفتم

_چي؟؟بهشت کوچيک ديگه چيه؟؟...

_هيچ..هيچي خانوم جان..اقا مهراد گفتن کسي وارد اونجا نشه..اصلا ديگه بريم سرده..، بريم داخل عمارت رو نشون شمابدم.

دست به سينه گفتم

_تا بهشت کوچيک رو نشونم نميدي از جام تکون نميخورم!!تازه به مهراد هم ميگم حرفي از بهشت کوچيکه زدي!!

_آخه...خانوم..

_الان من همراه تو ميام تا تو که دختر حرف گوش کن و خوبي هستي،بهشت کوچيک رو نشون من بدي!مگه نه سپيدار عزيز؟؟

درمونده نگاهم کرد و راه افتاد و منم خوشحال و پيروز به دنبالش...

رسيديم به پله هاي عمارت...نگاهي به همه طرفش کرد و وقتي ديد همه جا امن و امانه دست منو گرفت سريع کشيد به سمت چپ و رفتيم پشت عمارت.يه راه باريک مثل يه کوچه اول راه توجه کسي جلب نميشد اما به اواسطش که رسيديم ديوار ها پوشيده از برگ و گل بود ....راه زياد طولاني نبود...

راه کوچه مانند که تموم شد رسيديم به يه محوطه شايد 15 متري ...ولي واقعا بهشت بود!!بدون هيچ حرفي خيره ي اون محيط زيبا بودم ...

يه حوض آبي گرد کوچيک وطي حياط که دور تا دورش پر از گلدون هاي کوچيک خوشگل بود!دوتا باغچه يکي پايين و يکي هم بالاي حياط ....اونا هم پر از گل و گياه بود...

romangram.com | @romangram_com