#آلاگل_پارت_233
تلفن رو گذاشتم و بعد از تعويض لباسم،راهي پايين شدم...
وارد سالن غذا خوري شدم و آشپزخونه رو پيدا کردم...
فرانک رو مشغول کار ديدم ...خبري از سپيدار و رضا نبود.مهراد هم که کلا بيخيالش!!!
_صبح بخير....
برگشت بطرفم و با چشماي اشکي نگاهم کرد
_صبح شمام بخير خانوم جان...بفرماييد الان صبحانتون رو ميارم.
وارد شدم و گفتم
_چيشده فرانک خانوم؟؟...ببينمتون؟گريه ميکنيد...؟؟؟
سرشو پايين انداخت ...کنارش ايستاده بودم.با يه لبخند بين گريه اش گفت
_نه خانوم جان...چيزي نيست!!يکم ياد خاطرات افتاده بودم.
سريع اشکاشو پاک کرد و ميز صبحانه رو آماده کرد...
بازم تنهايي!!نشستم پشت و ميز و چند لقمه خوردم...
بلند شدم ...فرانک نبود.دلم ميخواست برم کل اين خونه بزرگ رو بگردم.
romangram.com | @romangram_com