#آلاگل_پارت_218

هواپيما فرود اومد ...پياده شديم ...

مهراد چمدون هارو حمل ميکرد.تا رسيديم به يه ماشين مشکي...يه مرد حدودا40ساله از ماشين پياد شد و با رويي خوش اول به مهراد گفت _سلام اقا...خوش اومدين...

_سلام .خيلي خوش اومدين خانوم.از ديدار شما خوشوقتم. ..اميدوارم روز هاي خوبي رو اينجا بگذرونيد ...در ضمن ازدواجتون رو تبريک ميگم خانوم...

_ممنون آقا..

فارسي روون حرف ميزد!! در رو واسمون باز کرد و نشستيم داخل ماشين...

پس اينجا راننده شخصي داره..! به خيابون ها و مغازه ها نگاه ميکردم..شب بود و مناظر واقعا ديدني...از کنار رود سن که گذشتيم با ذوق گفتم

_اين رود سن هستش ديگه؟؟؟ پاريس؟؟

چون خطابم رضا بود، مهراد سکوت کرد و به رود سن نگاهي انداخت..

_بله خانوم.يکي از زيبا ترين مناطق اينجا..که فوق العاده ارامش دهنده است...

از کنارش گذشتيم و من همچنان با لذت به بيرون نگاه ميکردم...

رضا جلو يه عمارت با نماي سنگ سفيد و فوق العاده بزرگ ايستاد و ثانيه اي بعد در باز شد و وارد حياط سنگ فرش شد...

دوتا خدمتکار خانوم از در اومدن بيرون و منتظر کنار در ايستادن .رضا سريع پياده شد و در رو باز کرد...

پياده شدم و به کل خونه نگاه کردم...حياطش نه زياد بزرگ بود و نه کوچيک اما پر از درخت بود ....با يه ميز چهارنفره و صندلي هاش که ته حياط بود...چند پله کوتاه که به عمارت ميرسيد...خدمتکار ها سريع اومدن پايين و اون ها هم با رويي خوش بهمون خوش امد گفتن و هردوشون ازدواجمون رو تبريک گفتن.. يکيشون فارسي رو زياد خوب تلفظ نميکرد اما اون يکي مثل رضا روون حرف ميزد...

romangram.com | @romangram_com