#آلاگل_پارت_217


اي کاش زودتر همه چي تموم بشه...

(سه روز بعد)

از همگي خداحافظي کردم...ديگه کسي نمونده بود!حرفاي هيچکس جز عمه هما تو گوشم نمونده بود"_الاگل زندگي خيلي بي رحم.ماها فقط واسطه ايم....اگه کاري هم نکنيم يه سري اتفاقات ميوفته تو زندگيمون...درسته بابات با ازدواج من و ناصر مخالف بود درسته بهم رسيديم.ولي بعد يه مدت اين روزگار ،تنها شريک زندگيمو ازم گرفت و من موندم و تنهايي! اگه به اجبار ازدواج کردي يا از علاقه ...نميدونم! مهم اينه که زندگيتو سفت بچسبي که يه روز نياد که پشيمون باشي که نشه گله مند باشي...هرچي بزرگتر بشي مشکلات زندگي هم باتو بزرگتر ميشن ...بدي ديدي ببخش.به فکر تلافي نباش که خودت داغون و خسته ميشي...سعي کن از تمام موقعيت هات کمال استفاده رو ببري ...نشين و نگاه کن به نامردي روزگار...دست بزن به زانو و بگو ياعلي...بلند شو و بيش از توانت تلاش کن ..تو بايد موفق باشي.نذار زندگي و دنيا برتو غلبه کنن ...بلکه برعکس!! ميخوام يه روزي بياي بگي عمه من موفق ترين و خوشبخت ترين فرد رو زمينم..من اينو ميخوام نه آلاگل غمگين و خسته...سفربسلامت"

همراه مهراد سوار هواپيما شدم و رو صندليم جاگرفتم...

بعد از جشن نخواستم پيش مهراد باشم و تو اتاقم تو تنهايي تا صبح فکر کردم و گاهي چندقطره اشک ريختم...به اين فکر کردم که از زندگي چي ميخوام؟ تا اينجا که با زندگيم بازي کردم و اشتباه انتخاب کردم..از اين به بعدش ميخوام چي بشه ؟ يعني موفق ميشم؟ يعني ميتونم پيروز بشم يا زندگي پيروزه؟؟؟

سعي کردم ديگه با مهراد کل کل نکنم و جز سلام ، حرف ديگه اي باهاش نزنم...

اينجوري هردومون راحت تر بوديم ...

از اونجايي که اين سه روز فکرم مشغول و بي خوابي کشيده بودم، خيلي سريع چشمام روهم افتاد و به عالم خواب رفتم

چشمامو بازکردم...مهراد هم انگار از خواب بيدارشده بود

_رسيديم؟؟

سري تکون داد و به بيرون نگاه کرد...

باورش واسم يکم سخت بود!! بدون عزيزانم و حتي يه دوست صميمي..اومدم يه جاي دور...واسه پيشرفت..واسه موفقيت! !


romangram.com | @romangram_com