#آلاگل_پارت_219


اول مهراد و پشت سرش من وارد شدم...

يه خونه بزرگ با وسايل شيک و لوکس...حتما هروقت لازم بشه يکي قسمت هاي خونه رو بهم معرفي ميکنه!!

وسط سالن ايستاده بودم..مهراد پله هاي کنار سالن رو بالا رفت و انگار يادش اومده که منم هستم!! همونطور که پشتش به ما بود گفت

_فرانک کسي صدام نزنه.اتاق آلاگل روهم نشونش بده ..

فرانک،همون زني که فارسي رو خوب بلد بود گفت

_چشم آقا...

چمدون من رو دست گرفت که رضا بهش گفت _باشه خودم ميارمش.سنگينه..

لبخندي به مهربوني رضا زدم و همراه فرانک که گونه هاش کمي سرخ شده بود، راه افتادم..همون راه پله هايي که مهراد رفت...

از همون اول نميدونم چرا از رضا و فرانک خوشم اومد! يه جورايي مهربون و خاکي بودن انگار...! حس خوبي بهشون داشتم.

فرانک جلو ميرفت و من با فاصله کمي پشت سرش.پله ها زياد نبودن و به يه سالن تقريبا بزرگ منتهي ميشد.يه سالن که ديوار هاش پر از قاب عکس بود و همچنين کلي در .

کنار دومين اتاق ايستاد و در رو بازکرد

_بفرماييد خانم جان..اينم اتاق شما ...


romangram.com | @romangram_com