#آلاگل_پارت_214
از خوشحالي ميخواستم جيغ بکشم...اصلا ديگه هيچ چيز و هيچ کس برام مهم نبود جز عمه....
از جام بلند شدم و کمي جلو رفتم و بعد..تو آغوش گرم و امن عمه پناه گرفتم...با تمام وجود مي بوييدمش ...وجود عمه برام منبع ارامش بود...
باهم رو بوسي کرديم و با خوشحالي براي لحظه اي دور از غم گفتم
_عمه خيلي خوشحالم که شما اومدين...وجود شما براي من منبع ارامشه ...خيلي دوستتون دارم.
_عزيزدلم ...يه جور حرف ميزني ادم نگرانت ميشه ...انگار بين چندتا ادم غريبه منتظر من بودي!
از حرفش يکه خوردم..يعني انقدر من ضايع بودم که هرکسي بهم مي رسيد سريع مي فهميد من چمه؟؟؟
بعد از اينکه عمه رفت با مژگان و شايان يکم خوش و بش کردم تا اينکه،پدر مهراد گفت
_عروس گلم بيا بنشين عاقد اومد ..من برم به مهراد بگم بياد.
به روش لبخندي زدم و رو صندليم نشستم...
چند لحظه بعد،عاقد منتظر شنيدن جواب بله از جانب من بود..مني که کنار مهراد، مردي که هيچ حسي بهش ندارم و اون هم متقابلا همينطور..، نفس عميق کشيدم و دهان بازکردم ..
_با اجازه ي بزرگترها..بله..
انقدر حالم گرفته بود که صداي دست و بله گفتن مهراد رو نشنيدم..
تو باغ رو صندلي هامون نشستيم و به جمعيت تقريبا زيادي که بودن نگاه ميکردم...
romangram.com | @romangram_com