#آلاگل_پارت_213


_هيچي..چيز خاصي نيست! يعني مهم نيست..خودم ديدم با چشماي خودم!!

چشمام از تعجب گرد شد و زبونم بند اومد...منظورش خونه باغ عرفان عوضييي بود؟؟؟

از زير دوندوناي کليد شده غريدم

_خفه شوووو وقتي از چيزي خبر نداري...

با اخم گفت

_خبر؟؟ هه خودم اونجا بودم...

_نبودي...نبودي لعنتي اگه بودي انقدر راحت هرحرفي نميزدي...ازت متنفرم مهراد متنفرررر...

تند تند نفس مي کشيدم و ميشد نگراني مهراد رو از چشماش ببيني..

از جاش بلند شد...سعي کردم طبيعي نفس بکشم تاکسي نفهمه ..

شيما با دوتا ليوان نوشيدني رو صندلي مهراد نشست و همينطور که با ذوق حرف ميزد ليوان رو به طرفم گرفت..

يکم حالم بهتر شد.شکرخدا شيما گرم صحبت بود و چيزي نفهميد از غم صدام و چشمام...

نگاهم کشيده شد سمت در...که مژگان و شايان و پشت سرشون عمه هما رو ديدم...


romangram.com | @romangram_com