#آلاگل_پارت_211


نميدونم چرا از اين حرفش ناراحت نشدم..واقعا هم سرشونه هام خيلي باز بود و خودم هم معذب بودم..حتي يکمي هم رو سرم کشيدم.

از ماشين پياده شد و در رو واسم بازکرد.

با اسقبال گرمي از خانواده ها و دوستام روبه رو شدم..ساره هم اومده بود!

فرزاد رو که ديدم آه از نهادم بلند شد..خيلي وقت بود ازش بي خبر بودم! چه بي معرفت بودم من...

اما اون با لبخند و مهربوني کلي تحويلم گرفت و خوشحال بود...

به سمت داخل خونه رفتيم...نگاهم که به سفره عقد افتاد استرس دوباره به سراغم اومد..

تمام مدت دستم توي دست مهراد بود...تو جايگاهمون نشستيم ...

مهراد دستش رو يکم آورد بالا و نشونم داد..

جاي ناخن هاي بلندم رو دستش مونده بود...لبمو دندون گرفتم ..هميشه وقتي استرس داشتم دست خودم همين بلا سرش ميومد...

صداشو زير گوشم شنيدم

_استرس چي داري؟؟ همه چيز الکيه ...نگران نباش! خلاص ميشيم از دست هم...

اهميتي به حرفش ندادم و با نگاهم دنبال شيما گشتم ..جوري که انگار اصلا صدات نشنيدم.


romangram.com | @romangram_com