#آلاگل_پارت_210

آروم گفتم

_خوبه...

_در ضمن يه سري چيزارو هم بهت بگم که اونجا باهم بحث نکنيم...تا زماني که رسما زن من هستي اجازه يه سري کارارو نداري!!

با اخم منتظر بقيه حرفاش شدم

_ديسکو و مهموني اينجا و اونجا و تا ديرشب و....الي اخر...مسائل از اين قبيل...

با اينکه خودم اهل اين کارا نبودم با حرص گفتم

_يه قرار گذاشته بودي.اينکه به کارايي که ميکنم گير ندي...بهم کاري نداشته باشيمممم.

_بخاطر خودت ميگم.

_اوووفــــ. ..

_الکي عصبي نشو...من خودم انقدر درگيرم که حواسم به خودمم نيست چه برسه يه شخص ديگه رو محافظت کنم...اما ديشب پدرت باهام حرف زد! قول و قسمي که به پدرت تو محافظت از تو بهش دادم نسبت به قولي که به تو دادم خيلي خيلي ارزشش بالاتره...

تنها پوزخندي زدم و تا خونمون، ديگه کسي حرفي نزديم

قبل از اينکه مهراد پياده بشه انگار چيزي يادش اومده..بدون اينکه نگاهم کنه گفت

_شنلت از رو سرت ميوفته نذار از رو شونه ات کنار بره...

romangram.com | @romangram_com