#آلاگل_پارت_208

همينجور که خيره اش بودم ديدم لب هاش تکون ميخوره..به خودم اومد آروم و عصبي گفت

_دستتو بده ديگه..دستم خشک شد..

بي حرکت ايستاده بودم که گفت .

_مادرم داره نگاهمون ميکنه. ..دستت رو بده به من بريم زود..

با اضطراب دستم رو توي دستش گذاشتم..

خواستم حرکت کنم که با اخم گفت

_اين چه لباسيه؟؟؟

متعجب بهش نگاه کردم ...پوفي کرد و گفت

_کل پاهات...معلومه که..

ادامه نداد و کلافه رو به الناز گفت

_يه شنل بده خانومم بپوشه ..

از خجالت سر به زير انداختم و سعي کردم دستمو از تو دستش بيارم بيرون که با صداي فرشته خانوم پشت سرم، مهراد دستمو محکمتر گرفت و اجازه رهايي نداد ..

_واا مادر پس چرا نرفتين هنوز؟

romangram.com | @romangram_com