#آلاگل_پارت_203
_من نه دوستت دارم نه خودشيرينم ...
_هه ...ولي به هرکي رسيدم گفت مهراد گفته آلاگل رو دوستدارم؟؟ چرا هان؟؟ اين خودشيريني نيست؟؟؟ جلو بقيه رفتارات غير از الانه...اي کاش رفتار الانتم مي ديدن...
صداش رفت بالا و گفت
_بفهم دختره ي ديووونه...اگه من تظاهرنکنم که بابات راضي به ازدواج ما نميشد اگه تظاهر نميکردم که بابات تورو نمي سپرد دست من !! فکر کن منم مثل خودت باهات جلو همه رفتار کنم ...اونوقت ميتوني بري فرانسه؟؟ نميتونييي چون بابات بهت اعتماد نداره که بفرستت خارج...
ناباور بهش خيره شدم و بعد يه مکث کوتاه با صداي بلند گفتم
_بابام به من اعتماد داره ولي نميخواد تنهام بذاره ...تو معلوم نيست چجوري مخ باباي منو زدي تا بهت اجازه داده حتي پاتو تو خونه ما بذاري هه...
با تمسخر گفت
_اعتماد نداره بهت خانووم...از وقتي تو خونه باغ اون دوست پسرت پيدات کرد...ديگه نداره!!!
احساس کردم از حرفش نفس کم آوردم...اشک تو چشمام جمع شده بود.چي ميدونست که انقدر راحت اون روز کذايي و نحس رو مياورد جلو چشمام...
.نميدونم چي جلوي تنفسم رو گرفته بود ...که به سرفه افتادم..
دستمو گذاشتم رو گلوم و سعي کردم يه جوري طبيعي نفس بکشم ولي سرفه هام تمومي نداشت...
صداي نگرانش با صداي سرفه هام قاطي شده بود
romangram.com | @romangram_com