#آلاگل_پارت_201
بدون هيچ حرف ديگه اي از اتاق خارج شد..
دلم نميخواست شيما ازم ناراحت باشه...اما با اين تصميمي که من گرفتم هرکس بود ازم دلخور ميشد!!
_آلاگل؟؟ آلا..؟؟ بلند شو مادر...
کلافه پتو رو از رو سرم کشيدم و با قيافه ي برزخي به مامان که نيمساعته ول کنم نيست، نگاه کردم...
_خوب بلند شو ديگه زشته مادر آقا مهراد پايين منتظرته...
_اي خداااا ..ديگه واسه چييي؟؟
_هيييس..چرا داد ميزني؟ مگه قرار نبود امروز برين واسه خريد لباس و اين چيزا؟؟ ...من ميرم پايين توام زود آماده شو بيا.
اه اصلا من لباس نميخوام کيو بايد ببينم؟؟ عجب غلطي کردم هااا...اصلا ديگه از هرچي عروس و عروسيه بيزار شدم.اين همه دوندگي واسه چند ساعت؟؟ اون هم ازدواجي که قراره چندروز بعدش جدابشي ...
اين روزا اصلا حوصله تيپ زدن نداشتم..يه تيپ معمولي و بدن ارايش...رفتم پايين
مهراد تو سالن نشسته بود...
زير لب سلامي گفتم که تا مهراد بلند شد و خواست جواب بده وارد آشپزخونه شدم.
مامان سريع پشت سرم وارد شد و گفت
romangram.com | @romangram_com