#آلاگل_پارت_200
_يع..يعني ....آلا...تو.. بخاطر فرانسه رفتنت...بهش جواب بله...دادي؟؟؟؟؟ آره؟؟؟
از صداي بلندش سرمو بالاگرفتم و گفتم
_هيييس ديوونه..آروم!
_چي چيو آروم؟؟؟ داري خودتو بدبخت ميکني اونوقت ميگي آروم؟؟ چطور ميتوني انقدر راحت با آينده خودتو اون پسر بيچاره بازي کني ؟؟ ها؟؟؟
پوزخند صدا داري زدم و گفتم
_همونطور که بابام خيلي راحت گفت اگه بخواي بري خارج بايد ازدواج کني...همونطور که مهراد زل زد تو چشمامو گفت بهت علاقه اي ندارم و بخاطر کارم ميخوام برم فرانسه و مجوز گرفتن سرمايه ام ازدواجه....همونطور که خيليا خيلي راحت هرکار خواستن ميکنن..هرحرف خواستن ميزنن....
بي هوا منو تو آغوشش گرفتو کمرمو نوازش کرد
_بميرم برات من...آلاگل چي داره به سرت مياد؟؟؟
از آغوشش جدا شدم و گفتم
_هيچي..دارم زندگي ميکنم به شيوه خودم.
_آخه عزيزدلم ...بابات يه شرطي گذاشت تو چرا قبول کردي؟ انقدر رفتن واست مهم بود؟؟ انقدر بله دادن و خراب کردن آينده ات واست بي اهميت بود. .؟
_شيما..ميدوني بدم مياد از سرزنش و نصيحت کردن...پس بس کن..
_اينا نه نصيحته نه سرزنش...چشماتو رو واقعيت بستيو و هر روز داري بيشتر به راه غلطت ادامه ميدي...
romangram.com | @romangram_com