#آلاگل_پارت_198
_چه عجب عروووس خانوم.يادي از ما کردي؟!!!
_شرمنده بخدا خاله...سرم شلوغ بود...
خواست حرفي بزنه که شيما با شوق و جيغ به سمتم اومد...
_واآااااي ابجي جوووونم...
بغلش کردم و همونجور تو بغل هم وسط سالن مي چرخيديم..
_دلم واسه تنگ شده بود بي معرفت..
_منم...
دستمو گرفت و باهم به سمت اتاقش رفتيم..
کنارهم نشستيم و منتظر نگاهم کرد...
_چــيــه خوووب؟؟
شيما_چيشد که قبول کردي..؟
خودمو زدم به اون راه و باخنده گفتم
_چيو؟؟
romangram.com | @romangram_com