#آلاگل_پارت_197
_پس کاري به کارم نداشته باش تا باهات کل نندازم.
بعد از دادن آزمايش که ديگه هيچ حرفي بين من و مهراد رد و بدل نشد،از ازمايشگاه اومدم بيرون و واسه اولين تاکسي دست بلند کردم
مهراد سريع خودشو بهم رسوند و گفت
_خودم آوردمت خودمم ميبرمت ..جواب مامان.....
_نترررس...خونه نميرم که بخواي جواب پس بدي.خدافظ.
نشستم تو ماشين ادرس خونه شيمارو دادم ...
دلم خيلي گرفته بود....مدام تو ذهنم يه چيزي مثل سرزنش ميومد ولي فکر به اينده و درس و فرانسه،نميذاشت خودم،خودمو سرزنش کنم. ...
شيشه و دادم پايين...باد گرم به پيشونيم ميخورد...فکرشم نميکردم يه روز آينده ام اينجوري رقم بخوره...نميدونم اخر اين قصه کجاست و چي ميشه ...انقدر اتفاقات پيش اومده خارج از تصوراتم بوده که ديگه نميخوام هيچيو پيش بيني کنم...
کرايه رو حساب کردم و از سرکوچه واسه شيما يه دسته گل خوشگل خريدم...
قبل از ورود چندتا نفس عميق کشيدم تا بغض نداشته باشم....شيما خيلي زود حالمو ميفهميد....
نقاب بي تفاوتي رو به چهره ام زدم و وارد خونشون شدم...
خاله باهام روبوسي کرد و گفت
romangram.com | @romangram_com