#آلاگل_پارت_195
يکم تو سالن منتظر نشستيم تا صدامون بزنن...مهراد خيلي کلافه بود و مدام نفس عميق ميکشيد...
سالن تقريبا شلوغ بود..نگاهم رو يه دختره که غرق آرايش بود ثابت موند.همينطور که جلو ميومد منم نگاهش ميکردم...يه دفعه با ديدن ما مثل اين بچه ها شروع کرد بالاپايين پريدن...يعني ذوق مرگ بودااا...منو ميگي فکر کردم از ديدن من خوشحال شده لابد يا منو ميشناسه ولي اصلا منو نديدددد و يه راست رفت چسبيد به مهراد ...
صداي جيغ جيغوش خراش مي داد مخ آدمو.
_وااااي مهراد ..عزيززززززززم....تو اينجا چيکارميکني؟؟؟؟؟
مهراد که کلا هنگ بود...يکم نگاه به دختره کرد و خيلي هول گفت
_عه...ماندانا..تو...تويي!؟؟چطوري؟
سرمو برگردوندم ولي حواسم به حرفاشون بود.
ماندانا_خوبم مهرادم...تو چطوري؟؟نگفتي اينجا چيکارميکني؟؟
مهراد سرفه ي الکي کرد و گفت
_هيچي ...اومدم به يکي از دوستام سربزنم.دکتر اينجاست.
با اين حرفش خنده ي کوتاهي کردم و با تمسخرنگاهي بهش کردم.
_آهان..باشه عشقم.فرداشب شهرام مهموني داره مياي که؟؟
romangram.com | @romangram_com