#آلاگل_پارت_194
مامان تو آشپزخونه بود..سلام ارومي گفتم که با خوشرويي جوابم رو داد.
يه چاي خوردم و خواستم از آشپزخونه بيام بيرون که مامان گفت
_کجا؟؟بيا صبحانتو بخور...ميخواي ضعف کني؟؟
_ميل ندارم...
شکر خدا زنگ آيفون مانع ادامه ي حرفاي مامان شد...
از مامان خداحافظي کردم و سريع اومدم بيرون.
مهراد تو ماشينش نشسته بود ...
نشستم و تنهاحرفي که تا اونجا بينمون رد و بدل شد يه کلمه بود"سلام"..!
واقعا داشتم چيکارميکردم من؟؟با خودم با زندگيم!!يعني نميشد همينجا درسم رو بخونم؟؟...خب چه فايده..بالاخره که بايد ازدواج ميکردم اينجوري که بهتره .مهراد راضي به جدايي هست....
اوووفــــ...انقدر فکر کردم که خودمم نميدونم چي درسته و چي غلط...
_پياده شو...
نگاهي به آزمايشگاه کردم و پياده شدم..
هميشه فکر ميکردم مرحله به مرحله ي ازدواجم پر از خوشي و خاطره خوب باشه...!!
romangram.com | @romangram_com