#آلاگل_پارت_190

_اوووفــــ بسه مهراد ..لازم نيست منو مثل بچها نصيحت کني بگي نگي من کاري بهت ندارم...فقط ميخوام برم از اينجا....در ضمن فکر نميکنم شرط و شروط و منتي باشه رو سر کسي..چون هردومون واسه رسيدن به هدفمون بهم نياز داريم.

بطرف در رفتم و اجازه حرف ديگه اي بهش ندادم..اما عصبانيتش واضح بود...

وقتي رسيديم تو سالن،فرشته خانوم روبه دوتامون با ذوق گفت

_چيشد؟؟عروسمون بله رو داد يا نه؟؟

از اين هول بودنش خندم گرفته بود

مهراد با خوشي همونطور که به سمت جايگاهش ميرفت گفت

_من که بهتون گفته بودم مادر ...مگه ميتونه به من نه بگه..؟؟

با اين حرفش لبخند رضايت رو لباي همه اومد و من حرصي همونجا وايساده بودم.

پدر مهراد_عروس گلممم چرا اونجا ايستادي؟بيا باباجان...بيا اينجا بشين...

لبخند زورکي زدم و به سمت پدر مهراد،که کنار خودش واسم جا باز کرد رفتم...

فرشته خانوم دستشو گذاشت رو دستم و با شوق و شعف گفت

_من عشق رو تو چشماي هردوتون ميبينم...

تو دلم کلي به اين حرفش خنديدم...بيچاره چه فکرايي ميکنه...

romangram.com | @romangram_com