#آلاگل_پارت_185
بي حوصله گفتم
_هيچي برام مهم نيست.امشب دخترتون عروس ميشه ... بريد خوشحال باشيد که تو بدبخت کردن من سهيم بوديد ...اگه بابا لجبازه من از اون لجباز ترم...قيد خارج رو نميزنم ...
مامان فقط مبهوت نگاهم ميکرد...
وارد اتاقم شدمو دروبستم...
نفس عميقي کشيدم تا اجازه گريه به اين لعنتي هارو ندم ...
واسم مهم نيست خواستگارم کيه ..هرکي هست برسيم خارج از کشور مجبورش ميکنم به طلاق...اصلا..اصلا باهاش حرف ميزنم شايد راضي شد سوري ازدواج کنيم....
اوووفــــ...
کت و شلوار خوش دوخت ياسي رنگ که مامان واسم آورد رو با قيض پوشيدم ...تو تنم خيلي خوشگل بود ..ولي حالم داشت بهم ميخورد از اين بازي مسخره . ...حتي دراين باره کلمه اي با فرزاد و شيماهم حرف نزدم...اصلا با هيچکس حرفي نزدم...
موهامو ساده بستم و يه ارايش ساده و سريع انجام دادم..
هنوز يکي دوساعت مونده بود تا اومدنشون.
حتي نميدونستم همسر آينده ام کيه...هه خيلي جالبه...
با اينکه ديشب رو هم نخوابيده بودم اما اصلا خوابم نميومد...فقط ميخواستم فرارکنم از اينجا ..
romangram.com | @romangram_com