#آلاگل_پارت_184

با قيافه ي آشفته و حال زار ..چند ضربه به در اتاقش زدم و بعد از کسب اجازه وارد شدم..

بدون هيچ لبخندي..خيلي جدي نگاهم کرد...

_چيزي شده؟سابقه نداشته بياي تو اتاق پدرت؟

_اره..اما الان اومدم..نه واسه التماس کردن به شما.نه اصلااا...اومدم بگم موافقم

به وضوح تعجب کرد ...تو جاش سيخ نشست....

_موافقم که ازدواج کنم خوشبختيم يا بدبختيم پاي شماست...نميدونم قصدتون از اين کار چيه؟؟اينکه منم مثل خودتون کنيد؟؟؟دوبار ازدواج؟؟اولي ازروي بچه بازي و دومي......

با سيلي محکمي که بابابهم زد ...حرفم قطع شد...دستمو گذاشتم روي گونه ام...صدام در نميومد..فقط نفرتم رو ريختم تو چشمام و بهش زل زدم...

با حرص غريد

_به تو هيچ ارتباطي نداره من قبلا چيکار کردم...حواست به حرف زدنت باشه آلاگل.برو حاضر شو تا چندساعت ديگه خواستگارت مياد ...فقط واي به حالت اونجا بخواي زبون درازي کني و چرت و پرت بگي ...بروو...

قيضمو سر در خالي کردمو محکم بهم زدم.

خواستم وارد اتاقم بشم که کسي دستمو گرفت

نگاهي انداختم ..مامان بود.دستشو گذاشت رو دوستي که روي گونه ام بود ..

_دخترم...من با پدرت صحبت کردم ...نگران نباش اون حتما صلاح توروميخواد...يا قيد خارج رفتنتو بزن ..يا.....

romangram.com | @romangram_com