#آلاگل_پارت_183
با دو به سمت اتاقم رفتم و به تختم پناه آوردم. از ته دل زار ميزدم ...اخه اين چه سرنوشتيه خدا چرا بابا بايد اين حرفو بزنه ؟؟؟
يعني آينده من انقدر واسش پيش پا افتادس؟؟
قرار بود بعد از دوروز جواب بده ولي جدا از رفتاراي مشکوکش،بعد از يک هفته،امروز به من ميگه ....واي خدا حرفاش خيلي سنگين بود..
اخه تو چه پدري هستي که ميگي اگه ميخواي بري خارج بايد با خواستگاري که فرداشب مياد ازدواج کني؟؟؟
با يادآوري اين حرفش دوباره هق زدم و سرمو بيشتر تو بالش فرو کردم
مگه همچين چيزي ممکنه؟؟
هرکي ندونه خودم خوب ميدونم که يکي از دلايلم واسه رفتن...فرار ...يا نه..دوري از واقعيته دوري از خاطرات بد و تلخ...دوري از خانواده اي که هيچ اميدي بهش نداري...يکم دوري قطعا ميتونه حالم رو خوب کنه ...من بايد بتونم.
ولي..حالا چجوري با اين دوراهي که بابا پيش روم گذاشته موفق بشم و پيشرفت کنم؟؟؟؟
اه...تا فردا هم بيشتر وقت ندارم..
از ديشب تاحالا،پامو از اتاقم بيرون نذاشتم..
انقدر راه رفتم و تو اين زمان کوتاه فکر کردم که....مخم پوک شده .
تصميمم رو گرفتم...از اونجايي که ميدونم بابا ادم بي منطقيه و نميذاره من تنها برم ،الان ميرم پيشش و تصميمم رو بهش ميگم...
romangram.com | @romangram_com