#آلاگل_پارت_180
بعد يه مدت کوتاهي فرزاد از پيشم رفت...
به بهانه عصرونه و حرف زدن با مامان و بابا و از شانس خوبم از اونجايي که امروز جمعه بود،راهي پايين شدم ...
سميرا از آشپزخونه اومد بيرون و لبخندي به روم زد
_سميرا..مامان و بابا کوشن؟
_تو حياطن خانوم...
در ورودي رو باز کردم..ديدمشون تو آلاچيق .
به سمتشون رفتم...
چندقدميشون بودم که لبخند مامان و صداي بابا رو شنيدم ...
_چه عجب ..!از اتاقت اومدي بيرون باباجون...
رو صندلي بينشون نشستم...مامان واسم چاي ريخت..
بايد خودمو آماده ميکردم واسه حرفام..
_ممنون ..
فنجون چاي رو تو حصار انگشتام گرفتم و لبم رو با زبون تر کردم ...
romangram.com | @romangram_com