#آلاگل_پارت_176
_آره ميفهمم.تويي که نميخواي بفهمي ...انقدر ضعيف نباش آلا.انقدر سرد و خشک شدي که هيچکس جرات نميکنه باهات حرف بزنه...چرا جوري رفتار ميکني که همه بفهمن يه غمي داري؟؟از دلسوزي آدما خوشت مياد؟؟؟
ليوان نوشيدني رو روميز کوبيدم و بلند شدم
_نــــه ...خوشم نمياد از دلسوزي هيچکس خوشم نمياد ...از رفتار توهم خوشم نمياد ...اصلا من چيکار به شماها دارم؟؟چپ ميريد راست ميريد،آلا خوب باش،آروم باش،داد نزن...فلان باش..!!بســـهِ...بسّه ديگه انقدر پاپيچ من نشو فرزاد ..بذار خودم باشم و خودم ..خودمو تنهاييم...
_نميتونم آلا..نميتونم.تو عين خواهرمي بفهم اينو ...نميتونم ببينم دوستم،عزيزدلم،خواهرم انقدر داغون باشه دلم ميخواد از قبل هم شادتر باشي ميخوام زود خوب بشي ...
به بغض تو صداش اهميتي ندادم.عقب گرد کردم و به سمت عمارت پاتند کردم.
يه دفعه از برخورد به يه چيز محکم پاهام از حرکت ايستاد و دستمو گذاشتم رو شونه ام...قيافه ام از درد جمع شده بود...برگشتم و خواستم چيزي بگم که مهراد با خشم گفت
_کووري مگه؟؟؟
به لکه روي پيراهن سفيدش،که از ريختن نوشيدني بود نگاهي کردم و خونسرد به بقيه راهم ادامه دادم .
مهراد_وايسا ببينم ....
بازهم بي توجه به راهم ادامه دادم
خداروشکر کسي اينجا نبود...وارد اتاق مژگان شدم و در نيمه باز گذاشتم ..تو همون تاريکي رو تخت دراز کشيدم و به سقف خيره شدم
اين چه رفتاري بود با فرزاد داشتم؟؟کي الکي دلسوزي کرده که من عصباني شدم...؟اوووفــــ
در اتاق بيشتر باز شد و قبل از اينکه بخوام عکس العملي نشون بدم صداي حرصي کسي رو شنيدم
romangram.com | @romangram_com