#آلاگل_پارت_173


سري تکون دادم و گفتم

_به کارت برس..

ديگه حوصله ي فرزاد و دلسوزياشو هم نداشتم ...اصلا دلم مهربوني هيچکس رو نميخواست...مهربوني اين آدمها بيشتر شبيه دلسوزي مضحک بود!مثل نيشخند يا پوزخندي که اسمشو بذارن لبخند!

وقتي مامان رو کنار زن عمو هادي ديدم به سمتشون رفتم

_سلام زن عمو...تبريک ميگم.

منو به آغوش گرفت و گفت

_سلام عزيزدلم...مرسي خانومي انشالله عروسي خودت!

لبخند رو لبام محو شد و با گفتن با اجازه از جمعشون خارج شدم..

ازدواج!هــــه...!وقتي ديگه دلي واسه بخشيدن و عاشق شدن به کسي ندارم چجوري ميتونم ازدواج کنم و خوشبخت باشم؟؟

پشت يکي از ميزها توقف کردم و صندلي کشيدم عقب..

نشستم و سرمو تو دستام گرفتم...

الان وقت غمباد گرفتن و فکر کردن به اين چيزا نبود...يکي از قرص هامو از کيفم در آوردم و خوردم...


romangram.com | @romangram_com