#آلاگل_پارت_172
_خب باشه!!
همزمان با ورودم به حياط فرزاد و عمو نادر رو ديدم که با،بابا مشغول حرف زدن بودن...شيما به سمت بقيه رفت و من روي پله ها موندم
فرزاد سريع به سمتم برگشت ..و از جمع اونا جدا شد و به سمتم اومد...
چندقدم بيشتر نمونده بود تا بهم برسه که يکي صداش زد..هردو همزمان به سمت صدا برگشتيم.
مهراد!!!کي اينو دعوت کرده؟؟اوف ...
دو پله ي باقي مونده رو اومدم پايين..فدزاد با اشاره گفت الان ميام!
اهميتي ندادم و با چشم دنبال مامان گشتم...
خواستم از کنار فرزاد رد بشم که صدايي متوقفم کرد
_سلام عرض شد..
برگشتم و با قيافه ي منتظر مهراد رو روبه رو شدم...
خونسرد و آروم گفتم
_سلام..
فرزاد_آلا جان صبر کن الان ميام..
romangram.com | @romangram_com