#آلاگل_پارت_166

برگشتم...پله هاي آخربودم و بابا رو پله ي اول...

خونسردگفتم

_کاري دارين باهام؟من خسته ام..

اخم روي پيشونيش بيشتر از قبل شد

_بد نبود واسه حال مادرتم که شده دو دقيقه بياي بشيني...

پوزخند صدا داري زدم ...با عصبانيت گفتم

_هه ...چي؟؟واسه حال مامان؟؟

مامان مضطرب به سمت پله ها اومد و نگاهش بين من و بابا رد و بدل شد

اجازه ي حرف زدن به بابا ندادم

_من بايد رعايت حال مامان رو بکنم؟؟؟...واقعا جالبه گندکاريشو يکي ديگه ميکنه اونوقت من بايد بشم سنگ صبور ...

يه پله اومد بالا و گفت

_منظورت چيه؟؟؟

_منظورمو خوب ميدونيد..همون چيزي که باعث شد من الان بشم يه رواني...يه دختر هجده ساله که نه اعصاب داره نه حوصله...

romangram.com | @romangram_com