#آلاگل_پارت_167


با داد گفتم

_همون ضربه اي که چندسال پيش به يه دختر بيچاره زدي و بعد ولش کردي ..هه همايون خان مهرپرور حالا يه پسر همين کارو با دخترت کرد ميفهمي؟؟؟؟؟؟

مامان مبهوت و بابا با چشماي از حدقه بيرون زده نگاهم ميکردن....

نفسمو با حرص بيرون فرستادم و به راهم ادامه دادم.

بابا خيلي سريع بهم رسيد و بازوم رو کشيد

_وايسا ببينم اين پرت و پلاها چي بود که گفتي هان؟؟؟

جوابم تنها خيرگي تو چشماش بود و يه پوزخند...

مامان با ناراحتي نگاهم کرد و گفت

_آلاگل...من در جريان اين موضوع بودم.. پدرت همه چيزو بهم گفته بوده!ما مقصر نيستيم...مقصر خودتي دخترم چون عرفان...

نگاه متعجبم رنگ تأسف گرفت و با بغض گفتم

_متاسفم...براي خودم!که هيچکس پشتم نيست!!تاحالا شد يه بار بگين يکم از کارمون کم کنيم و بريم با تنها بچمون با دخترمون شاد باشيم؟؟تاحالا شد وقتي سرکارتون بيکار ميشين بگين آلاگل الان تو تنهايي داره چيکار ميکنه؟؟؟شد بگين؟؟؟؟هان؟؟....نشدددده!پس چرا الان اينارو ميزنين تو سرم؟؟مگه عشق و علاقه جرمه؟

بابا حرفمو قطع کرد


romangram.com | @romangram_com