#آلاگل_پارت_145
از اتاق خارج شد و در رو باز گذاشت ....
گردن کج کردم که عرفان رو ديدم..وارد شد و در رو بست.
خدايا ..خودمو ميسپارم به خودت...
_خب ..طعمه ي عزيزم..حالت چطوره؟خوش ميگذره بهت؟!
تک خنده اي کرد و ادامه داد
_الهي..ميدونم اينجا اذيت ميشي...آخه تو از اول تو پر قو بزرگ شدي!اينجا در شأن تو نيست...ولي قول ميدم بعد حرفام کاري کنم کلي به هردومون خوش بگذره!!
و دوباره خنديد و من لرز به بدنم افتاد حتي از بودنش اينجا هم ميترسيدم چه برسه به اينکه از کارايي که ميخواد بکنه حرف بزنه ...
با ترس اسمشو صدا زدم ..وقتي ديدم جوابي نميده گفتم
_من..من از کي تا حالا اينجام...؟؟
با حالت چندش آوري گفت
_آخے ...غصه نخور! حالا حالا ها پيشمي وقت زياد داريم...
بعد با عصبانيت گفت
_فکر فرار و اين مسخره بازيارو از کله پوکت بيرون کن...هيچ راه فراري نداري...
romangram.com | @romangram_com