#آلا_پارت_240

نیوان زد زیر گریه و گفت: مامان...
-جان نترس، نترس پسرم...
پانته آ شوکه سردار رو نگاه میکرد، با چشمای پر از اشک، وحشت شده به همه مون نگاهی کرد و آروم گفت:
-چی شده؟
سردار دوباره جست زد بگیرتش بزنتش، پانته آ جیغ زد و خودشو عقب کشید و سردار با صدای درگه گفت:
-گورتو گم کن کثافت، همه تونو میندازم زندان، پدر پدرسگتو درمیارم...
همسایه ها اومدن پایین و پانته آ با گریه گفت:
-سردار من از چیزی خبر ندارم.....
سردار با تموم قدرت تقلا میکرد که حاجی و بابا ولش کنند و حمله کنه سمت پانته آ، با همون حالش میگفت:
-ولم کن...حاجی ولم کن، جوابشو بدم...بچه امو دستت امانت دادم، کثافت ولش کردی کدوم گوری رفتی که گیر نامردا بیفته...
«شهین خانوم با گریه جلوی دهن سردارو گرفت و گفت»: مادر آروم باش الهی دورت بگردم، آروم...آروم..
مامان نیوانُ ازم گرفت و گفت:
-من میرم سرکوچه یه چیزی برای نیوان بخرم، برو جلو شوهرتو آروم کن...
مامان رفت و نیوان همچنان میگفت: مامان بیا...
«میخواستم تا به سردار میرسم بغضم قورت بدم نشد، با همون بغض رفتم جلوی سردار گرفتم و گفتم:» بسه...بسه...
سردار با گریه گفت: بچه ام سه سالشه، بچم سه سالشه آلا...چه گ*ن*ا*هی داره.
صورتشو به احاطه ی دستم درآوردم و گفتم: تموم شد دیگه پیش ماست، تموم شد، آروم شو....آروم...
لبامو محکم روی هم گذاشتم، برگشتم دیدم پانته آ شوکه روی زمین ولو شده و داره به روبرو نگاه میکنه، رفتم بالاسرشو گفتم:
-پاشو جمع کن یالا...برو خونه ات خودتو آماده ی دادگاه کن...
پانته آ با چشمای خیس نگام کرد و گفت: من نمی دونستم.
-چون مادر نیستی، خاک تو سرت، برو بمیر، برای پول زندگی امن بچه اتم گرفتی،خوب شد؟ حالا پول بدردت میخوره حریص بدبخت.
پانته آ با گریه گفت: سردار من مراقب...
سردار داد زد: پاشو گمشو، گمشو تا نکشتمت، گمشوووو....
شهین خانم آرنج پانته آ رو گرفت و با حرص گفت:
-پاشو برو دیگه، بزنه شل و پَل بشی؟پاشو برو فانوس بگیر دور شهر بچرخ، پشت گوشتو دیدی نوه ی منم میبنی.

@romangram_com