#آلا_پارت_241

پانته آ در حالی که تلو تلو زنان میرفت با گریه میگفت: نمیدونستم...من خبر نداشتم...
حاج آقا و بابا ،سردار رو رها کردن، همونجا رو زمین وارفت، حاج آقا به بابا گفت:
-میبرمشون خونه ی خودم، وانجا خیالم راحته، باید حواسمون به حال نیوان باشه.
بابا سری تکون داد و به من نگاه کرد و گفت:
-حاج آقا درست میگن، نیوان نیاز به مراقبت داره...
سردار-دیگه این بچه حالش درست میشه مگه؟!
بابا-چرا نمیشه باباجان؟! الهی شکر که زودتر جلوشو گرفتیم، همه کنارهم کمک میکنیم حال بچه جا میاد..
مامان-آلا؟
نیوان با بغض صدام کرد و مامان گفت: نه مامان نمیتونه بغل کنه، تو بغل من باش مامان هم اینجاست.
شهین خانوم-شما برید خونه، منو پروین خانم هم وسایل ضروری رو جمع میکنیم بیاییم....
بلاخره برای سه ماه ساکن خونه ی حاج اقا شدیم، طی این سه ماه مادر بیچاره ام و سلاله یه روز درمیون، دوسه روز توی هفته میومدن که هوامونو داشته باشن.
سردار و حاج آقا جوری قضیه رو پیگیری کردن که از کنار جرم متهم صدتا جرم دیگه دراومد. سردار به پانته آ گفت یا حضانت بچه رو میدی یا شکایت میکنم پدرتو دربیارن..پانته آ هم از ترسش حضانت نیوانُ داد، سردار هم که از قبل شکایتو فرستاده بود، شکایتشو پس گرفت.
برادر پانته آ که همون روزی که پانته آ فهمید از ایران سر ضرب خارج شد اما متهم و گرفتن.
سردار هم تو دادگاه یه جور حمله کرد به یارو و دو سه تا مشت حواله ی صورتش کرد که دماغ متهم شکست و اون وسط سردار هم دیه داد.
بعد از گذشت سه ماه نیوان کم کم حالش بهتر و بهتر شد به کمک همون خانم دکتر قیاسی، اما همچنان بعد گذر سه ماه درمانُ باهاش ادامه دادیم. نمیخواستم منم به نوبه ی خودم حتی از سر محبت های زیادی به نیوان آسیب بزنم، پس ترجیحا با دکتر قیاسی همچنان پیگیر درمان و مشاوره نیوان بودم.
حاج آقا بعد از دادگاه پیشنهاد داد خونه امونو عوض کنیم، و به خاطر اون هوار هوار سردار که همسایه ها باخبر شده بودن منم ترجیح میدادم خونه رو عوض کنیم، اینطوری برای آینده ی نیوان هم بهتر بود.
خونه ی نقلی ما تبدیل شد به یه واحد بزرگ توی آپارتمان ده طبقه، بعد این همه سختی و بالا و پایین زندگی حقمون بود کمی راحت تر و دلباز تر زندگی کنیم.
پانته آ همچنان ایران مونده بود، آخر هفته ها خودم نیوانُ میبردم میدید و میاوردمش، نمیزاشتم بمونه، سردار اجازه نمیداد، همین هم که اجازه چند ساعت دیدار رو میداد به خاطر حرفای منو و مامانم و بابا بود که راضی شد،هرچی باشه اونم مادرِ.
نیوان پنج ساله بود که بلاخره تصمیم دوسال قبلمون عملی شد و صاحب یه دختر هم شدیم، یه دختر با چشمای آبی شبیه چشمای خودم و این دقیقا همگام با دنیا اومدن دختر سلاله هم بود...
هیچ وقت نفهمیدم آخر رابطه ی ماکان و سلاله واقعا خوبه یا سلاله بلوف میزنه، اما چیز خاصی که دیدم این بود که سلاله داره با ماکان، با بد و خوبش میسازه و زندگی میکنه.
بعد به دنیا اومدن «رز» دختر سلاله، کار مزون کاملا به شیرین و البته شهلا سپرده شده بود، شیرین که دیگه خودش یه پا استاد شده بود.
بعد گذر این سال ها هنوز هردوشون مجرد بودن فقط وضعشون خیلی عوض شده بود، دیگه اون دخترای تو خونه ی بی اطلاع و.. نبودن، خیلی اجتماعی و به روز و رنگ شده بودن.
مجتبی هم هنوز مجرد بود، گاهی فکر میکردم شاید اگر خوشحالی خاصُ هیچ وقت توی چهره ی سلاله بعد از ازدواجش با ماکان ندیدم برای این بود که مجتبی هنوز هم گیر سلاله ست!
سردار...سردار... تموم ترساش از حاج آقا تموم شده بود، ترسای جدید و وسواسای گوناگون نسبت به بچه هارو گرفته بود، این سردار از اولم اخلاقش قوز بالاقوز بود، خیلی دلم میخواست شش ماه پیش دکتر قیاسی بزارمش شبانه روز روش کار کنه شاید اصلاح بشه، اما حیف که دکتر قیاسی زن بود و من نمیتونستم با خودم کنار بیام چون... هرچی باشه من عاشقِ این شوهر ترسوی محتاطِ، عذاب وجدان کاذب دارِ، گاهی احمق با شخصیت وابسته و دوست داشتنی و مهربون بودم.
پایان

@romangram_com