#آلا_پارت_239
سردار با حرص و صدای دورگه گفت: سر قبر من.
با غصه سردار رو نگاه کردم....
انقدر توی اون حالت بودیم تا نیوان توی بغلم خوابید و سردار بغلش کرد، بی جون و سردرگم راهی خونه شدیم... نمیدونستیم اصلا باید به خانواده هامون بگیم یانه ولی... تصمیم گرفتیم توسط خودمون بفهمند تا تعریف شده توسط دیگران بدونند، حاج آقا وقتی فهمید فشارش به قدری بالا رفت که راهی بیمارستان شد...
خونه امون دوباره قیامت شده بود، انگار یک توی خونه امون مرده، همه های های گریه میکردند.
نیوان هم از وقتی از بیمارستان برگشته بودیم،بدتر شده بود، همش میترسید و گریه میکرد و طرف هیچ مردی نمیرفت و فقط به من می چسبید، شهین خانوم همراه گریه خودزنی هم میکرد و نیوانُ بدتر میترسوند....
دکتر برای نیوان دوتا پماد نوشته بود اما نیوان اجازه نمیداد به راحتی براش بزنم.. انقدر گریه میکرد و جیغ میزد که بدتر تشویش و استرس همه جا پخش میکرد، طفلک بچه گ*ن*ا*هی نداشت، میترسید!
مادر و پدرامون خونه امون مونده بودن، تا صبح هیچ کس نمیتونست بخوابه،فقط حرف میزدیم و عزاداری دردای نیوانُ میکردیم...دم دمای صبح خوابمون برد.
حاجی تصمیم داشت وکیلی بگیره که پدر پانته آ و برادرش و دوست برادرشو دربیاره، شهین خانوم هم قصد کشت پانته آ رو داشت، تا همون صبح نقشه ی قتل پانته آ رو میکشید، مامان و بابای بیچاره ی من علاوه بر اینکه دل نگرون من بودن، غصه ی نیوان کوچولو و بی گ*ن*ا*هم میخوردن....
صبح علی الطلوع، نیوانُ بردیم پزشک قانونی، تموم اتفاقات بیمارستان از سر گرفته شد...
زمان اتفاق برای چندین ساعت قبل اومدن اومدن نیوان به خونه امون بود، این حرف تقریبی دکتر بود، دکتر گفته بود برای حداکثر 72 ساعت قبلِ، شده التهاب و زخما اینطوری میکنه، پزشک قانونی بین انگشتای نیوان و روی سرش کوفتگی سرخ رنگ پیدا کرده بود، چیزی که از نگاه ما دور بود...
آسیب وارده به نیوان باعث شده بود نتونه ادرارشو به خوبی نگه داره،فشار تو ناحیه از کمر نیوان بود که ابدا هیچ کبودی هم نبوده اما عصبیِ که مربوط به حفظ ادرارِ آسیب دیده بود...دکتر گفت «میتونه بر اثر فشار یا تقلا یا حتی ضربه باشه.»
تا نیوان بیاد از گریه هلاک شده بود، دستور و حکم پزشک قانونی رو گرفتیم و دادسرا رفتیم، شکایت تنظیم کردیم.وکیل حاج آقا«آقای حاضری» هم سر رسید و مدارکمونو گرفت و گفت:
-من دیگه هستم شما برید.
«حاج آقا هم حاضری رو کلی سفارش کرد وحتی تهدید کرد و وعده و وعید داد که حسابی سنگ تموم بزاره.»
وقتی برگشتیم خونه هر هفت نفر شبیه مرده متحرک بودیم، نیوان بی جون یا تو بغل من بود یا مامان یا شهین خانوم اما ابدا حتی به طرف سردار یا پدارامون نگاه هم نمیکرد.
خسته و درمونده رسیدیم خونه دیدیم پانته آ دم درِ، تا مارو دید گفت:
-بچه ی منو برداشتید برید دست جمعی کجا؟ امروز شنبه...
سردار که بین در ماشینو، بدنه ی ماشین بود،درو ول کرد و دویید رفت سمت پانته آ، حاج آقا و بابا با اون سنشون دوییدن تا جلوی سردارو بگیرن، سردار موهای پانته آ رو از پشت گرفته بود، سه چهار تا محکم تو سر و صورت پانته آ زد و داد زد:
-بچه ی تو؟ کثافط عوضی تو کدوم گوری میری که بچه ی من خونه تنها با داداشِ یالغوزته، زنده زنده خاکت میکنم، پوستتو میکنم کثافت...
پانته آ جیغ میزد،حاجی و بابا سردار رو از پانته آ جدا کردن، ما سه تا زنا از چند قدمی فقط ایستادیم نگاه کردیم، دلم میخواست سردار بیشتر میزدش، دلم میخواست سالم بودم میرفتم کمک سردار باهم لهش میکردیم.
پانته آ- دست رو من بلند میکنی...
سردار با عصبانیت و حرص و دندون قروچه در حالی که تو دستای پدرامون تقلا میکرد گفت:
-دهنتو ببند زر نزن،برو دنبال سوراخ موش باش میخوام پدر تو و داداش «...» و اون دوستِ حروم زاده اشو دربیارم، به بچه ی من دست میزنه؟ آتیششون میزنم حیوون...حیوووون....بچم پیشت امانت بود حیوون...
حاجی داد زد: سردار بسه.
سردار با گریه گفت:بچه ام سه سالشه.....سه سالشه...
@romangram_com