#آلا_پارت_238
روان شناس که خانم قیاسی بود پیشنهاد داد که نیوانُ اول به اتاق خودش ببریم که یه گوشه ی اتاق جایگاه بچه ها برای بازی بود، نیوان به سمت اون جایگاه رفت ولی بعد برگشت منو نگران نگاه کرد و گفت:
-مامان بیا.
-من اینجام مامان، نمیرم پسرم بازی کن.
روی مبل های اتاق کنار سردار نشستم، بی صدا اشک می ریختم. خانم قیاسی در حین بازی با نیوان باهاش صحبت میکرد، بعد از چند دقیقه از کنار جایگاه بازی بلند شد، چندتا ورق از روی میزش برداشت و تست از نیوان گرفت، نیوان هم هر از گاهی برمیگشت فقط منو نگاه میکرد و میگفتم:
-من اینجام پسرم، نمیرم.
بعد حدود نیم ساعت خانم قیاسی اومد سمت ما و گفت:
-من خیلی متاسفم که این خبر رو میدم ولی حدستون درسته...
«گوشی سردار زنگ خورد،گوشی سردار زنگ خورد، به صفحه گوشیش نگاه کرد و بعد به من نگاه کرد، دست روی صورتش کشید تا اشکاش پاک بشه و بعد از جا بلند شد و رفت بیرون، آقا دکتر گفت»:
-صد درصد با معاینه مقابله میکنه ولی باید تحمل کنید تا معاینه کنم.
خانم قیاسی-ظاهرا طرف نتونسته کارشو انجام بده، یکی سر رسیده یا یه اتفاقی افتاده که طرف ادامه نداده.
دستمو به سرم گرفتم، قلبمُ انگار ریش ریش میکردن، دست دیگه امو روی قلبم گذاشتم و گفتم:
-واای خدا، الهی من بمیرم، وای بچه ام خدا، به خودت سپردم...
دکتر-پدرشم بیاد ببریمش، من نامه برای پزشک قانونی هم مینویسم.
سردار اومد، حالش بدتر از دقایق قبل بود اما حرفی نزد، نیوانُ بردن، من داخل اتاق نرفتم، اینور اتاق ضجه میزدم.صدای جیغ نیوان شبیه تیغ بود که روی بدنم میکشن، فقط منو صدا میزد، دلم میخواد همه رو پس بزنم و تو بغلم بگیرمش اما من داخل اتاق نرفتم که مانع کارشون نشم، انقد مشتمو گره زده بودم، تموم ناخُنم توی دستم فرو رفته بود...
سردار، نیوان و مامان گو از اتاق آورد بیرون...نیوان تا منو دید با نفسای بریدش با تمنا میگفت: ما...ما...ن ،ما...ما...ن
بغلش کردم و گفتم: جان؟جان؟ تموم شد، تموم شد...دیگه به کسی نمیدمت، تموم شد طفل معصوم من...بگردم برات خدا لعنتشون کنه، بمیرم من که تو اذیت شدی...
سربلند کردم سردارو دیدم، انگار توی دو دقیقه دوسال پیر شده،آرم صدا کردم: «سردار!»
سردار باغم بهم نگاه کرد و گفت: ما...فقط دست و پاشو چک کردیم...روی پوست سطحی بدنش هیچی نیست....اما....اما...
«با گریه گفت»: آلا، حیوون...حیوون ها هم بچه های کوچیکترشون کار ندارن حیوونا...
روی زمین نشست و چنگشو توی موهاش فرو کرد و دقایقی هر دو ساکت و بهت زده بودیم، مغزمون انگار هنگ کرده بود، سردار آروم و با صدای خش دار گفت:
-یه بچه بازه....بچه با...باز...که حتی یه کبودی روی دست و پا شکمش نیست..میخوام برم بکشمش، برم زنده زنده آتیشش بزنم...حضانت بچه امو میگیرم، نمیزارم برگرده توی اون طویله،پدر بی پدر اون زنیکه هم درمیارم، پدر اون داداش عوضیشم درمیارم.
-داداشش؟!!!
«بهت زده و حیرون به سردار با چشمایی که از اشک های مملو تو کاسه ی چشم تار میدیدم نگاه کردم و گفت»: بچه ها فهمیدن کیه، دوست داداششه که توی خونه اینا هم رفت و آمد میکنه، همسایه ها بارها دیدنش.
-کچل؟
سردار سری تکون داد و گفتم: پانته آ کجا بوده؟
@romangram_com