#آلا_پارت_236
بعد صبحونه حاضرش کردم و گفتم: بریم پارک نیوانِ من بازی کنه...
«اول رفتیم پارک حسابی بازی کرد و بعد بردیم پزشک قانونی، اما جمعه تعطیلِ، با وارفتگی سردار رو نگاه کردم و گفتم»:
-وااای چیکار کنیم؟
سردار-میریم بیمارستان.
-نیوان بیمارستانُ ببینه میترسه.
سردار-چاره ای نداریم، باید بفهمیم.
استرس منو سردار انقدر زیاد بود که هرکی از چشمامون میخوند که یه اتفاق بدی برای بچه امون افتاده، وارد بیمارستان شدیم، نیوان خاطره ی بدی از دکتر و بیمارستان نداشت، با تعجب همه رو نگاه میکرد، سردار گفت:
-برم اول با دکتر صحبت کنم بعد بیایید تو اتاق معاینه کنه.
سری تکون داد تا سردار بیاد برای نیوان داستان تعریف کردم:
-نیوان یه روز دختر کوچولویی بود که قرار میشه بره خونه ی دوستش مهمونی، اونم بدون مامان و باباش، لباساشو عوض کرد، موهاشو شونه کرد، عروسکشو برداشت و رفت خونه ی دوستش، دوستش کلی خوشحال شد و گفت: بیا باهم بازی کنیم، رفت همه ی عروسکاشو آورد باهم کلی بازی کردن، بعد بابای دوستش براشون کلی خوراکی آورد و گفت: دخترا بیایید یکم خوراکی بخورید بعد دوباره بازی کنید.
نیوان-مامانش کجا بود؟
-مامانش خونه نبود.
نیوان با ترس منو نگاه کرد و گفت: نی نی گریه کرد رفت پیش دوستش؟
-برای چی گریه کنه؟
نیوان-مامان دوستش نبود دیگه.
یه خانومی اومد رفت تو اتاق دکتر با تعجب نگاش کرد، این کی بود!! چقدر حرف زدن سردار با دکتر طول کشید!
نیوان-مامان، نی نی چیشد؟!
نیوان ابروهاشو بالا داد و با تردید به یه طرف دیگه سالن نگاه کرد، انگار داشت فکر میکرد، عاصی شده دستاشو از بالا به پایین آورد و گفت:
-آره دیگه.
-چرا؟ مگه بابای نی نی کار بدی میکنه؟
نیوان منو نگاه کرد و با هیجان و ترس گفت:
-میزنه نی نی رو.
-کجاش میزنه؟
نیوان منو با ابروهای که موج دار شده بود و صورت نگران و پر از تشویش بود نگاه کرد و گفت:
-نمیزنه، نی نی رو میگیره میبره تو حموم، نی نی هم هم جیغ میزنه مامانشو صدا میکنه.
@romangram_com