#آلا_پارت_234

جیغ زدم: سردار.
سردار اصلا نمی شنید، لباس نیوانُ توی کسری از ثانیه در آورد، تنشو چک کرد، نیوان از ترس میلرزید هق هق میکرد و منو جیغ میزد، یه لگو برداشتم پرت کردم طرف پای سردار و جیغ زدم: سردار.
سردار داد زد: دست زدن به بچه ام حتما،از من میترسه، از حموم و دستشویی میترسه، یه کاری کردن، یه غلطی یه مرد باهاش کرده...
-سرداااااار، بزارش زمین بچه ام سکته کرد.
سردار نیوانُ تا گذاشت زمین، نیوان دویید طرفم، بغلش کردم و گفتم:
-جان؟ جان؟ ببخشید...سردار خاک تو سرت اینطوری بچه رو میگیرن؟گند زدی تو روان بچه احمق!
سردار-برای چی از من میترسه؟من از بچگی حموم بردمش، من دستشویی بردمش الان از من میترسه، چطور هفته ی قبل اینطوری نبود!این بچه یه طوری شده....
با عصبانیت گفتم: اینطوری باید بکنی؟! ازت متنفر بشه بترسه!
«سردار عصبی با صدای دورگه گفت»: دارم دیوونه میشم میگی آرامشمو حفظ کنم؟
در حالی که سعی میکردم تن صدامو پایین بیارم، با صدایی که میلرزید گفتم:
-برو بیرون. «سردار با صدای بلند و شمرده با تاکید گفت»:
سردار- من پدرشم.
جیغ زدم: برو بیرون من آرومش کنم.
«نیوان هم با جیغ من جیغ میزد و تو بغلم میلریزد، محکم بغلش کردم و گفتم»: ببخشید ببخشید خوشگلم، من اینجام، بابا رفت، قربونت برم نترس...نترس....بابا باهات شوخی کرد، نترس مامانی، دیگه شوخی نمیکنه من نمیزارم...
نوازشش کردم، ب*و*سیدمش،کم کم آروم شد و ترجیح دادم فقط لباس تنش کنم تا بخوابه، اول از گریه به سکسکه افتاده بود ولی کم کم آروم شد.
از جام به سختی بلند شدم از اتاق بیرون رفتیم، سردار روی زمین بین دوتا مبل نشسته بود و دستشو به سرش گرفته بود،صداش کردم: سردار.
سرشو بلند کرد، چشماش غلتان خون بود، صورتش خیس بود، از جا بلند شد و گفت:
-مادرشو به عزاش میشونم.
با هول گفتم: واستا! الکی نمیشه قضاوت کرد، رو تنش هیچی نیست خودشم که تعریف نمیکنه.
سردار-پس چرا اینطوری شده؟ بچه ام از من میترسه!
-باید بریم دکتر.
سردار-میریم پزشک قانونی.
-سردار بچه از ترس سکته میکنه.
سردار با صدای خفه و چشمای پر اشک گفت: به بچه ی من تعرض شده دارم دیوونه میشم!
«با بغض گفتم»: الان نه سردار، تنش هنوز داره میلرزه، ببینش. « نیوان رفته باز پشت پام قایم شده بود.»

@romangram_com