#آلا_پارت_232
-چی میگی؟! نیوان خواب بود بردم بالا...
با حرص و دندونای روهم گفتم: جلوی در تحویل میدادی باید میرفتی تو؟
سردار-جلوی در تحویل دادم دیگه.
-بعد کله اتو کردی تو خونه وارسی کردی؟
سردار-نوچ نوچ نوچ «سری به طرفین تکون داد و با همون حال قبلی گفتم»: درد!
سردار-در خونه رو چهار طاق باز گذاشت عروسک جلوی چشمم بود دیگه.
-تو جرات داری باز تخم کن ببین من آتیشت میزنم یانه.
سردار با اخم ولی لحن آروم گفت: بی ادب، درست نمیشی نه؟
نیوان باز اومد رو پام نشست و گفتم: نیوان مامانم، خونه دایی از این عروس خوشگلا روی میز داره؟
نیوان-پانته آ گفته دست نزنم.
-به عروسکِ عروسِ خونه دایی؟
نیوان سری تکون داد و به سردار نگاه کردم و سردار گفت:
-نیوان خونه ی پانته آ عروسک عروس داره یا خونه دایی؟
«نیوان به سردار نگاه کرد و لگو هاررو زمین گذاشت و گفت:» مامان من جیش دارم.
«به سردار نگاه کردم و زیر لب گفتم»: همون خونه است.
از جا بلند شدم،کمرم خم مونده بود، سردار گفت:
-بیا بابا بریم. «نیوان عقب رفت و پشت من قایم شد، با تعجب به سردار نگاه کردم، سردار یکه خورده گفت»:
-نیوان؟!! چی شد بابایی؟
نیوان-با مامان میرم،تو نیا.
سردار زانو زد، دستشو طرف نیوان که از کنار پام سرک میکشید تا سردار رو ببینه؛دراز کرد و گفت:
-چرا پسرم تو که با بابا اومدی.
نیوان با بغض گفت: مامان!
«قلبم هری ریخت، توی صدای نیوان ترس و لرز بود، با تردید نگاهمو از سردار گرفتم که به نیوان نگاه کنم، دیدم نیوان خودشو خیس کرد، منو سردار با تعجب و وارفته گفتیم»: نیوان!!!!!
نیوان بلند بلند با وحشت زد زیر گریه و در حالی که میلرزید گفت:
-ببخشید،ببخشید...نمی...نمیخوا....ستم....
@romangram_com