#آلا_پارت_229
به مرور با فیزیوتراپی و کلاس های یوگا تونستم از وابستگی بیمار گونه ام نجات پیدا کنم و هر روز بدون نیوانُ به عشق اون دو روز آخر هفته سپری کنم، دُز داروهام به مرور باز کم شد و این برای سردار و خانواده ام خیلی خوشحال کننده بود.
دکتر به سردار گفته بود باید دز داروهام خیلی کمتر بشه چون من به خاطر دردم مقدار زیادی روزانه مسکن استفاده میکردم و عموما مسکن ها دارای مواد اعتیاد آورند و همچنان مصرف داروهای خواب آور و آرامبخش هم از این ترکیب دارویی دور نبودن،ابتدا قبل عمل لقاح باید بدنم به حد نرمال میرسید.
درطی این مدت خیلی ها شونه به شونه کمک کردن، خانواده ام و حاج آقا و شهین خانم و در نقطه ی عطف؛سردار... شاید همه ی این اتفاقا برای این بود که خدا مارو بهم چِفت و بست بیشتری بکنه...تلخی اتفاقات اخیر باعث شده بود که بهم بیشتر از قبل وابسته بشیم،سردار برای اینکه زندگی رو نگه داره بیشتر به خودش بیاد،محکم تر قدم برداره جای ترس و وابستگی به حاج آقا باهاش مشورت کنه و خودش در کنار من تصمیم بگیره.
چیزی که سردار هرگز تجربه نکرده بود همین بود، چون همیشه یه گوشه ی زندگیشو یکی گرفته بود که زِوارش از هم در نره! بهم ریختگی من باعث شد سردار به خودش بیاد، به قول خودش بالا تر از سیاهی که رنگی نیست ؛ حاجی هم برعکس فکر من، منو کنار نمیزنه، پس نباید اختیار دارم باشه...
توی این هفت هشت ماه نیوان خیلی تغییر کرده بود، وقتی میخواستیم برشگردونیم چنان ضجه میزد که تن هرکی میلرزید چه برسه به منو سردار، هرچی هم باهاش صحبت میکردیم نمیتونست جواب بده.
با اینکه بچه باهوش و سر زبون داری بود اما نمیخواست که جواب بده و این از همه چی بیشتر مارو اذیت میکرد.
من هم سعی میکردم برای اینکه بچه ام ازم دور نشه آخر هفته ها حتما کاری کنم که بهش خیلی خوش بگذره، تموم هفته کلی برنامه براش میچیدم، به پارک ببرم، به نمایش کودک ببرم،به هم سه تایی که خریدی که نیوان خیلی دوست داشت بریم یا باهم آشپزی کنیم و اجازه بدم هرکاری دوست داره بکنه.
فکر میکردم شاید پانته آ بهش آزادی لازمو برای رشد خلاقیت و استعدادش نده و فقط بهش بکن نکن بگه و نیوانُ سرکوب کنه برای همین سعی میکردم برای محیطی رو بسازم که بفهمه خونه ی ما خونه اشِ...
چهار سال بعد که برمیگرده غریبه نباشه بلکه حس کنه به خونه اش برگشته، همه جمعه ها خانواده هامون دور هم جمع میشدن و بنا به تفکر من، همه هم همین کارو میکردن.
با نیوان کلی بازی میکردن و گهگاهی فقط گهگاهی براش هدیه میخریدن که اینو بهش تلقین کنم که اگه تو سمت ما بیای بهت باج میدیم یا اجازه داری هرکاری انجام بدی چون ما میخواییم به هر قیمتی تورو داشته باشیم.
چندتا مقاله و کتاب خونده بودم، خیلی جالب بود که بچه ها تو گروه سنی سه تا چهار سال خیلی با داستان ها ارتباط برقرار میکنند و حرفامونو باید در قالب یه داستان برای کودک تعریف کنیم و گاهی حتی قهرمان داستان خود کودک باشه، قهرمانی که کار درست و مثبت انجام میده.
طی یه شب آخر هفته که پیشم بود و گاهی حتی جمعه ها سردار به زور و دعوا پانته آ نیوانُ نگهش میداشت و شنبه صبح میبردش؛ برای نیوان داستان تعریف میکردم و خیلی استقبال میکرد.
اون شب پنج شنبه بود و نیوان پیش ما بود، داشتم برای سردار چای میریختم که نیوان هم توی آشپزخونه کنارم ایستاده بود ونق میزد،
بهش نگاه کردم و گفتم: چیه مامان؟ چرا نق نقو شدی؟!!
عاصی شده دستاشو از بالا به پایین آورد گفت:
-آخه تو نمیای تو اتاق باهام بازی کنی.
-گفتم بازی کن منم میام، بابا گ*ن*ا*ه داره تازه از سرکار اومده خسته ست بعد ناراحت میشه من براش چای نبرما.
نیوان-من تهنا(تنها) توی اتاق برم؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم: اتاقت همین جاست نیوان، من از اینجا هم میتونم تو اتاقتو ببینم.
نیوان-من میترسم.
-از چی میترسی؟
نیوان-از اون آقائه بیاد.
«یکه خورده نیوانُ نگاش کردم و قوری روی اپن گذاشتم و دست نیوانُ گرفتم و روی صندلی نشستم تا قدم نزدیک قدش بشه چون میخواستم جدی باهاش صحبت کنم و وقتی با یه کودک میخواییم جدی صحبت کنیم باید هم قدش بشیم که نترسه و ترس باعث نشه که گوش نده.»
-کدوم آقائه؟
نیوان با همون حالت قبلی گفت:
@romangram_com