#آلا_پارت_228
بعد یک ساعت ، سلاله اینا رفتن و سردار اومد تو اتاق، صدای قدم روشو میشنیدم،مثل مرغ سرکنده بود، فکر میکرد من خوابم اما منم مثل خودش بودم فقط جون حرکت نداشتم...
فردا ساعت 7 صبح سردار حاضر شد، داشتم از دیدن نیوان از هیجان بال در میاوردم،حس میکردم حالم بهتر از چندین روز قبله، هنوز نمیتونستم از تخت پایین بیام و بی کمک راه برم اما حال روحیه ام به خاطر نیوان بهتر بود.
سردار هفت رفت و هفت چهل و پنج دقیقه با نیوان اومد...توی تخت منتظر بودم تا سردار درو باز کرد، از تو اتاق بلند گفتم:
-سردار؟
سردار با یه سوزی بلند و با ذوق گفت:
-سلام مامان ما اومدیم.
از ذوق به گریه افتاده بودم،انگار از قفسه ی سینه ام انرژی به بیرون اشاعه پیدا میکرد، با ذوق صدای لرزون گفتم: نیوان...نیوان...سردار...
سردار تو چهارچوب در با نیوان اومد،یه کلاه بافت شبیه کله ی موش رو سرش بود.،قلبم هری ریخت، با ذوق و گریه دستامو باز کردم و گفتم: بیا مامان..بیا الهی من دورت بگردم...
نیوان سریع خودشو سُر داد و دویید طرف من.. وقتی بغلش کردم نفسم بالا اومد،بوش کردم و ب*و*سیدمش، به سینه ام چسبوندم تنشو،صورتش.، دستاشو تک تک ب*و*سیدم و گفتم:
-خوبی!خوبی پسرم،باهات خوب رفتار کرد؟
سردار-آلا!
نیوان و به سینم ام چسبوندم و گفتم: آخیش،آخیش زندگی،زندگیم،انرژی من...حرف بزن بگو مامان من غش کنم برات.
نیوان-مامان.
-جان؟جان؟ «دستاشو ب*و*سیدم و گفتم:» تو پسر منی،تو عشق منی،من فقط من، مادر داره برات میمیره نیوان،برات غش میکنه دردونه ی من،شیرین من...چیکار کنم برات،چی بخرم برات...
سردار-آلا!بسه! آلا دیوونه میشی ها! بچه کلافه شد.
نیوان از تو بغلم اومد کنار سر رو بالشم گذاشت و خندید و گفتم:
-سردار بیا عکس بگیریم،فیلم بگیریم، من باید پنج روز بدون اون زندگی کنم؛ پنج روز توی هر هفته بدون نیوان.
سردار-نوچ،لا اله الا الله...
و این جریان هر هفته ی ما بود و وقتی میخواستیم جدا بشیم از نیوان حال من مثل روز دادگاه میشد ولی شاید با کمی کنترل،کمی آهسته تر..
نیوان هم همینطور، با گریه و جیغ راهی میشد و میرفت...
سردار بعد یه ماهو نیم راهی سرکار شد و من به اصرار هم مجدد فیزیوتراپی رو شروع کردم،تموم مدتی که سردار سرکار بود مامان یا شهین خانم پیشم بودن، حال روحیم کمی بهتر شده بود.
اما همچنان در ماتم نیوان به سر میبردم، نه کار میکردم نه از هنر هام استفاده میکردم و باید بگم خیلی از جاهای زندگیمو سردار تحملم میکرد.
تا دوسه ماه حتی نمیتونستم کوچکترین وقتی برای رابطه ام با سردار بزارم، توان و حوصله و تمایلم زیر صفر بود،همین باعث میشد سردار حرفی از تصمیمش بهم نزنه با اینکه میدونستم دنبال فرصته تا حرف بچه دار شدن خودمونو پیش بکشه اما بقولی داشت بهم زمان میداد.
هر چی باشه من مثل یه زن عادی نبودم، قبل از اتفاقات مربوط به نیوان من پروسه ی عظیمی رو طی کرده بودم و صد درصد آسیب پذیر تر از هر زنی بودم.
هفت هشت ماه گذشته بود، نیوان سه ساله بود، یه جایی شنیده بودم که انسان تنها موجودیِ که خودشو با هر شرایطی وقف میده،انسان حتی اگه توی گندآب هم زندگی کنه با اون محل خو میگیره، با اون شرایط کنار میاد چون انسان طبعا تمایل به بقا و حیات داره و من م*س*تثنی نبودم!
@romangram_com